محکوم به گناه
مطالب رمانتیک وعاشقانه
شهریست در کناره ی ان شط پر خروش با نخلهای در هم و شب های پر ز نور شهریست در کنار ی ان شط و قلب من انجا اسیر پنجه ی مرد پر غرور شهریست در کناره ی ان شط که سالهاست اغوش خود به روی من و او گشوده است بر ماسه های ساحل و در سایه های نخل او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است ان ماه دیده است که من نرم کرده ام با جادوی محبت خود قلب سنگ او ان ماه دیده است که لرزیده اشک شوق در ان دو چشم وحشی و بیگانه رنگ او ما رفته ایم در دل شبهای ماهتاب با قایقی به سینه ی امواج بیکران بشکفته در سکوت پریشان نیمه شب بر بزم مانگاه ستارگان بر دامنم غنوده چو طفلی و من ز مهر بوسیده ام دو دیده ی در خواب رفته را در کام موج دامنم افتاده است و او بیرون کشیده دامن در اب رفته را اکنون منم که در دل این خلوت و سکوت ای شهر پر خروش ترا یاد می کنم دل بسته ام به تو او را عزیزدار من با خیال او دل خود شاد می کنم
نظرات شما عزیزان:
توسط سلنا جون
قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |